اسلایدر

داستان شماره 586

داستانهای باحال _ داستانسرا

داستانهایی درباره خدا_ پیغمران_ امامان_دین_ امام علی_ قضاوت امام علی_ اصیل ایرانی _ پادشاهان _عاشقانه_ ملا_ شیوانا_ بهلول_ بزرگان_ غمگین_ طنز_ جالب_ معجزه_ پسرانه_ عبرت آموز هوسرانی_ صفا و صمیمیتها_ شنیدنی_ زندگی_ موفقیتها_ خوش یمن_ طمع_ آموزنده_ بی ادبانه _ احساسی_ ترسناک _بقیه و..

داستان شماره 586

داستان شماره 586

داستان زیبای دختر تنبل یا عروس تنبل ( طنز


بسم الله الرحمن الرحیم
از خانمی پرسیدند: «شنیده‌ام پسر و دخترت هر دو ازدواج کرده‌اند، آیا از زندگی خود راضی هستند؟
خانم جواب داد: «دخترم زندگی خوشی پیدا کرده که من همیشه برایش آرزو می‌کردم. ابداً دست به سیاه و سفید نمی‌زند. صبحانه را در رختخواب می‌خورد .بعد از ظهرها هم دو سه ساعتی می‌خوابد. عصر با دوستانش به گردش می‌رود و شب هم با تفریحاتی مثل سینما و تلویزیون سر خود را گرم می‌کند. یقین دارم که دامادم هم با داشتن چنین همسری سعادتمند است
پرسیدند: «وضع پسرت چطور است؟
گفت: «اوه اوه! خدا نصیب نکند! بلا به دور، یک زن تنبل و و وارفته‌ای دارد که انگار خانه شوهر را با تنبل‌خانه اشتباه گرفته است. دست به سیاه سفید که نمی‌زند. اصرار دارد که صبحانه را در رختخواب بخورد. تا ظهر دهن دره می‌کند. بعد از ظهرها باز تا غروب خبر مرگش کپیده! عصر هم از خانه بیرون می‌رود و تا نصفه شب مشغول گردش است. با وجود این زن، پسرم بدبخت است

 

[ شنبه 16 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:19 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 585
[ شنبه 15 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:18 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 584
[ شنبه 14 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:17 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 583
[ شنبه 13 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:16 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 582
[ شنبه 12 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:15 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 581
[ شنبه 11 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:6 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 580
[ شنبه 10 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:5 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 579
[ شنبه 9 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:4 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 578
[ شنبه 8 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:3 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 577
[ شنبه 7 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:43 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 576
[ شنبه 6 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:42 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 575
[ شنبه 5 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:41 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 574
[ شنبه 4 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:40 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 573
[ شنبه 3 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:39 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 572
[ شنبه 2 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:20 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 571
[ شنبه 1 آبان 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:19 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 570
[ شنبه 30 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:18 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 569

داستان شماره 569

گربه بد جنس

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاجری گربه موذی و بدجنس در خانه اش داشت به هر جا که رهایش می ساخت بلافاصله بر می گشت ناچار حیله ای به خاطرش رسید تخته ای آورد رویش قیر ریخت  و دست و پای گربه را در قیر گرفت و تخته را به رودخانه انداخت.
خلیفه که از شکار بر می گشت  گربه را روی آب دید دستور داد شناگری آن را گرفته به حظور آورد
خلیفه روی ترحم گربه را از تخت قیر آلود خلاص کرد  و امریه ای نوشت و بدور گردن گربه انداخت . به این مضمون که : این گربه آزاد کرده خلیفه است و کسی حق تعرض به آن را ندارد. گربه را رها کردند یک راست به خانه صاحبش آمد  و تاجر دید که گربه اش با نامه ای به گردن  وارد شد نامه را باز کرد دید دست خط و امریه خلیفه است  فورا گربه را با کلید های تجارت خانه  و اوراق و دفاتر و قباله های تجارتی  بر طبقی بزرگ نهاد و بحضور خلیفه رفت و گفت: تا آن زمانی که این گربه  هنوز معرف حضور نبود بنده از دست او در عذاب بودم چه برسد به حالا که از جانب خلیفه فرمان آزادی عمل آورده است . مقرر فرمایید تمام مایملک بنده را تحویل بگیرید  و به جانب گربه تسلیم نمایند و مرا مرخص فرمایید که جلای وطن نموده از این مملکت به جای دیگر بروم تا بتوانم زندگی کنم

 

[ شنبه 29 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:17 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 568
[ شنبه 28 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:16 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 567
[ شنبه 27 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:15 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 566
[ شنبه 26 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:14 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 565
[ شنبه 25 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:14 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 564
[ شنبه 24 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 11:13 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 563
[ شنبه 23 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:12 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 562
[ شنبه 22 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( عالی _ 4, ] [ 20:11 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 561
[ شنبه 21 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:10 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 560
[ شنبه 20 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 11:9 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 559
[ شنبه 19 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:8 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 558
[ شنبه 18 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:6 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 557
[ شنبه 17 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:3 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 556
[ شنبه 16 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:42 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 555
[ شنبه 15 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:41 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 554
[ شنبه 14 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:40 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 553
[ شنبه 13 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:31 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 552

داستان شماره 552

نسخه داروخانه ( طنز


بسم الله الرحمن الرحیم
يه خانومي وارد داروخانه ميشه و به دكتر داروساز ميگه كه به
سيانور احتياج داره
داروسازه ميگه: واسه چي سيانور مي‌‌خواي؟
خانومه توضيح ميده كه لازمه شوهرش را مسموم كنه
چشم‌هاي داروسازه چهارتا ميشه و ميگه:
خدا رحم كنه، خانوم من نمي تونم به شما سيانور بدم كه بريد
و شوهرتان را بكُشيد! اين بر خلاف قوانينه! من مجوز كارم را از
دست خواهم داد... هردوي ما را زنداني خواهند كرد و ديگه بدتر
 از اين نمي شه! نه خانوم، نـــه! شما حق نداريد سيانور داشته
باشيد و حداقل من به شما سيانور نخواهم داد.
بعد از اين حرف خانومه دستش رو ميبره داخل كيفش و از اون
يه عكس مياره بيرون
عكسي كه در اون شوهرش و زن داروسازه توي يه رستوران
داشتند شام مي‌خوردند
داروسازه به عكسه نگاه مي كنه و ميگه
خُب، حالا... چرا به من نگفته بوديد كه نسخه داريد؟

نتيجه‌ي اخلاقي: وقتي به داروخانه مي‌رويد، اول نسخه خود را نشان دهيد

 

[ شنبه 12 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:30 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 551
[ شنبه 11 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:29 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 550

داستان شماره 550

خر دانا( طنز

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یک روز یک مرد روستایی یک کوله بار روی خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.
خر پیر و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به سوراخی رفت و به زمین غلطید. بعد از اینکه روستایی به زور خر را از زمین بلند کرد معلوم شد پای خر شکسته و دیگر نمی تواند راه برود.
روستایی کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بیابان ول کرد و رفت.
خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر می کرد که «یک عمر برای این
بی انصاف ها بار کشیدم و حالا که پیر و دردمند شده ام مرا به گرگ بیابان
می سپارند و می روند.» خر با حسرت به هر طرف نگاه می کرد و یک وقت دید که راستی راستی از دور یک گرگ را می بیند.گرگ درنده همینکه خر را در صحرا افتاده دید خوشحال شد و فریادی از شادی کشید و شروع کرد به پیش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.
خر فکر کرد«اگر می توانستم راه بروم، دست و پایی می کردم و کوششی به کار
می بردم و شاید زورم به گرگ می رسید ولی حالا هم نباید ناامید باشم و تسلیم گرگ شوم. پای شکسته مهم نیست. تا وقتی مغز کار می کند برای هر گرفتاری چاره ای پیدا می شود.» نقشه ای را کشید، به زحمت از جای خود برخاست و ایستاد.اما نمی توانست قدم از قدم بردارد. همینکه گرگ به او نزدیک شد خر گفت:«ای سالار درندگان، سلام.» گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا اینجا خوابیده بودی؟» خر گفت: «نخوابیده بودم بلکه افتاده بودم، بیمارم و دردمندم و حالا هم نمی توانم از جایم تکان بخورم. این را می گویم که بدانی هیچ کاری از دستم بر نمی آید، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابی در اختیار تو هستم ولی پیش از مرگم یک خواهش از تو دارم.»
گرگ پرسید:«خواهش؟ چه خواهشی؟»
خر گفت:«ببین ای گرگ عزیز، درست است که من خرم ولی خر هم تا جان دارد جانش شیرین است، همانطور که جان آدم برای خودش شیرین است البته مرگ من خیلی نزدیک است و گوشت من هم قسمت تو است، می بینی که در این بیابان دیگر هیچ کس نیست. من هم راضی ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولی خواهشم این است که کمی لطف و مرحمت داشته باشی و تا وقتی هوش و حواس من بجا هست و بیحال نشده ام در خوردن من عجله نکنی و بیخود و بی جهت گناه کشتن مرا به گردن نگیری، چرا که اکنون دست و پای من دارد می لرزد و زورکی خودم را نگاهداشته ام و تا چند لحظه دیگر خودم از دنیا می روم.
در عوض من هم یک خوبی به تو می کنم و چیزی را که نمی دانی و خبر نداری به تو می دهم که با آن بتوانی صد تا خر دیگر هم بخری.» گرگ گفت:«خواهشت را قبول می کنم ولی آن چیزی که می گویی کجاست؟ خر را با پول می خرند نه با حرف.» خر گفت:«صحیح است من هم طلای خالص به تو می دهم. خوب گوش کن، صاحب من یک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خیلی عزیز بودم برای من بهترین زندگی را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طویله ام را با آجر کاشی فرش می کرد، تو بره ام را با ابریشم می بافت و پالان مرا از مخمل و حریر می دوخت و بجای کاه و جو همیشه نقل و نبات به من می داد. گوشت من هم خیلی شیرین است حالا می خوری و می بینی.
آنوقت چون خیلی خاطرم عزیز بود همیشه نعل های دست و پای مرا هم از طلای خالص می ساخت و من امروز تنها و بی اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولی من خیلی خر ناز پرورده ای هستم و نعلهای دست و پای من از طلا است و تو که گرگ خوبی هستی می توانی این نعلها را از دست و پایم بکنی و با آن صدتا خر بخری. بیا نگاه کن ببین چه نعلهای پر قیمتی دارم!»
همانطور که دیگران به طمع مال و منال گرفتار می شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همینکه به پاهای خر نزدیک شد خر وقت را غنیمت شمرد و با همه زوری که داشت لگد محکمی به پوزه گرگ زد و دندانهایش را در دهانش ریخت و دستش را شکست.
گرگ از ترس و از درد فریاد کشید و گفت:«عجب خری هستی!»
خر گفت:«عجب که ندارد، ولی می بینی که هر دیوانه ای در کار خودش هوشیار است. تا تو باشی و دیگر هوس گوشت خر نکنی!»
گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهی به او برخورد و با دیدن دست شل و پوزه خونین گرگ از او پرسید:«ای سرور عزیز، این چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچی تیرانداز کجا بود؟»
گرگ گفت:«شکارچی تیرانداز نبود، من این بلا را خودم بر سر خودم آوردم.»
روباه گفت:«خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردی؟»
گرگ گفت:«هیچی، آمدم شغلم را تغییر بدهم و اینطور شد، کار من سلاخی و قصابی بود، زرگری و آهنگری بلد نبودم ولی امروز رفتم نعلبندی کنم

 

[ شنبه 10 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:28 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 549
[ شنبه 9 مهر 1390برچسب:داستانهای طنز ( خوب _ 4, ] [ 20:27 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد